صد بار سفر کردم و عاشق نشدم یک بار تو را دیدم و دیوانه شدم
بگذار آن باشم که در کوهساران با تو گام بر ميدارد بگذار آن باشم که در کنار تو گل ميچيند بگذار آن باشم که ازاحساسات خود به او ميگويي بگذار آن باشم که در غم به سوي او مي روي بگذار آن باشم که در شادي همراه او مي خندي بگذار آن باشم که تو عاشقش هستی گل انداما به سویم دسته ای گل فرستادی مرا دیوانه کردی ز دست قاصدت گل را گرفتم به هر گل برگ ان صد بوسه دادم شبانگه گرد گل پروانه گشتم به جای تو به گل صد راز گفتم