صد بار سفر کردم و عاشق نشدم یک بار تو را دیدم و دیوانه شدم
به گل گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشگل تر پروانه است.به پروانه گفتم عشق چیست؟ گفت از من خوشگل تر شمع است.به شمع گفتم عشق چیست؟ گفت از من سوزنده تر عشق است.به عشق گفتم عشق چیست؟ گفت نگاهی بیش نیستم.

نیمه شب صورتم را به خدا خواهم کرد از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا جان دارم و در سینه نفس به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم
هي فلاني...؟
...مي داني؟...
مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!!
می آیند.....
می مانند.....
عادتت می دهند.....
و می روند....
وتو در خود می مانی ....
و تو تنها می مانی....
راستی نگفتی
رسم تو نيز چنين است؟
مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟

"وسعت دنياي هركس به اندازه وسعت تفكر اوست..."
(بياييد تفكر كنيم كه چقدر تفكر مي كنيم!
بياييد بسنجيم كه وسعت دنياي ما چقدر است؟
بياييد انديشه كنيم كه چگونه دنيايمان را وسعت بخشيم...)

عشق تنها وقتي عشق است كه بي چشمداشت ارزاني شود
مثلا نميتواني اصرار داشته باشي كسي را كه دوست ميداري
حتما عاشق تو باشد ، حتي فكرش هم خنده دار است.
اگر به راستي عاشق باشي ، چاره اي نداري جز اين كه
به راستي مومن باشي ، اعتماد كني ، بپذيري و اميدوار باشي
كه عشق تو را پاسخي هست. اما هرگز اطمينان كامل
و تضميني وجود ندارد.
اگر قرار باشد كسي براي عاشق شدن صبر كند تا از دريافت
ميزان عشقي مساوي مطمئن گردد ، شايد ناگزير باشد
همه ي عمر در انتظار بماند.
در واقع اگر كسي در قبال عشقي كه ارزاني ميكند
چشم داشت داشته باشد مسلما در پايان مايوس ميشود
زيرا بعيد است كه خيلي از آدمها بتوانند همه ي
نيازهاي او را برآورده سازند ، حتي اگر
عاشق و شيداي او باشند .



برای شما عزیزان(تهمینه)
اولين بيت غزل، باز به نام من و تو
يك نگاه گذرا باز سلام من و تو
پشت اين پنجره بسته دگر هيچ نماند
نقشي از خنده مستانه به جام من و تو
گر چه از چشم همه باز گريزان شده ايم
بر سر كوچه و بازار، كلام من و تو
مي نويسم كه دگر طاقت دوريْت نماند
كس نباشد كه بياورْد پيام من و تو
سال هاست كه از پنجره ها خسته شديم
كي شود گردش ايام، به كام من و تو
خم اين كوچه تو را باز ز من مي گيرد
آخرين بيت غزل... باز به نام من و تو...

به خود قول خواهم داد...
به زندگی...
گه گرپس این استیصال نفسی باقی بود...
خود سنگی بردارم...
و بر شیشه قلب خود با نفرتی بس سهمگین زنم...
و برتکه های آغشته به خونش...
چونان پرنده رسته ز حصار...
بنگرم و شادمان دور شوم...
چون میدانم هر آغازی پایانی ست...
پس پیش از انکه تو قلبم را بشکنی و بروی...
خود آن را انجام میدهم...
تا شاید تو از شکستنم بگذری...

بر من نگاه کن نازنینم...
کافی است سلام کنی و حالم را جویا شوی...
لحظه ای به انتظار بایستی تا پاسخ دهم...
تا من بار دیگر تو را عاشقانه ببویم...
مست شراب دیدارت شوم...
چون نسیم سر مست ساعت ها در خیال تو پرسه زنم...
کافی ست مرا به میهمانی لبخندت دعوت کنی نازنین...
تا چونان پرنده رسته از قفس در هوایت ز شوق بال و پر زنم...
تنها یک بوسه تا دیوانگی از تو مرا فاصه است نازنین...
دیوانه ات می شوم...
ترا به اشتباه بوسه بود مرا...
رنجه گشتی...
اینک جان بستان و بوسه بر لبانم بنشان...
تا کویر تشنه وجودم سیراب...
تا ز زندان جسم...
ز حصار پوست رها شود...

مگذارکه عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که آب دادن گلهای باغچه
به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود!
((...مگذار رسیدن به تو تنها یک خیال باشد...))

تقدیم به همه که با عشق زندگی میکنید(تهمینه)
داوری بین من و تو باشه با خدا
تویی که دل منو برای همیشه شکستی
خدا کنه بارون بیاد
رو سینه شب بباره
پليديها رو با خودش
يه جاي دوري ببره
خدا كنه كودك ناز
به راحتي به خواب بره
شب با خيال راحتي
به عالم رويا بره
خدا كنه فرشته عدالت م
ديوار شب رو بشكنه
چهره بيمار شبو
زودِ زود از بين ببره
خداكنه اسب سفيد
آدما رو سوار كنه
اونها رو همراه خودش
به شهر ايمان ببره
آدماي مهربونو

گيتی سراسر پوشيده شده از ابرهای سياه انزوا. دليلش فراموشی يک حقيقت ساده است: خداوند عاشق ماست. ما سرشته ی عشق او هستيم و همين عشق است که بنيان هستی ما را ساخته است. بدون مهرش نفس نمی آيد و قلب نمی تپد. عشق او هستی ماست.
اما چون فاصله ای ميان او و ما نيست به راحتی فراموشش کرده ايم. آنقدر به ما نزديک است که قادر به مشاهده ی آن نيستيم و آنچه را که به چشم نبينيم از ياد می بريم. بايد آگاهانه به خاطر آوريمش و آن هنگام که يادش در وجودمان عمق گرفت ديگر اثری از تنهايی و انزوا به چشم نخواهد آمد. ديگر خبری از تاريکی ابرهای سياه نخواهد بود و آسمان زندگی سراسر نور و روشنايی می گردد. سرور سراپايت را لبريز می سازد زيرا در می يابی که حضورت حادثه نبوده است و بودنت کاملا ضروری و حياتی است. در می يابی که هدفی فراتر از اين داری، هدفی عظيم تر و والاتر از آنچه هستی.

تهمینه

